تبليغاتX
چشم به راه
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

در فصل سنگ پزان تاريخ دينى و در ايام اللّه ميلاد نور، حجت خدا، فرزند رسول صلّى اللّه عليه و آله ،ادامه ى على عليه السّلام ، مهدى فاطمه (عج ) هستيم.


ما خود را از ياران و منتظران حضرت به حساب آورده ايم و جاى حرفى باقى نگذاشته ايم ، در حالى كه حرف ها بسيار است . جا دارد خود را دوباره ارزيابى كنيم و در فصل سنگ پزان تاريخ به بازخوانى دوباره ى خود بپردازيم ، تا آن جا كه تندبادهاى شبهات و جام هاى شهوات و حلاوت بدعت ها ما را از مهدى فاطمه (عج ) جدا نكند.


دوره ى آخرالزمان ، برگ آخر تاريخ و فصل سنگ پزان تاريخ دينى است . اين فصل ، سنگين ترين فصلى است كه بر اهل اعتقاد مى گذرد. ما ميوه هايى داريم كه در بهار مى رسند، ميوه هايى نيز هست كه در تابستان مى رسند. ميوه هاى بهار با يك نسيم گرم و سرد و ميوه هاى تابستان با هواى گرم ترى مى رسند. اما ميوه هايى هم هست كه در چله ى گرما و بارش آتش مى رسند. باغبانان به فصل رسيدن اين ميوه ها، فصل سنگ پزان مى گويند. ميوه هايى هم كه در باغ خدا هست ، در مقام تمثيل ، سنگ خوانده مى شوند. فصل سنگ پزان ، روزهايى دارد به شدت گرم با آفتاب سوزان و شب هايى سرد، پرسوز و كشنده . در اين فصل ، فقط ميوه هايى كه سنگين و سنگى هستند، مى پزند و مى رسند. در اين فصل و در برابر هجوم خشن شبهات فكرى ، مى توان بى خيال بود و بى تفاوت گذشت تا آن جا كه مشكلات ، ما را محاصره كنند و مى توان به استقبال رفت و به ريشه ها پرداخت و مزاج ها را واكسينه كرد.


در اين مصاف نابرابر، پيروزى از آنِ كسانى است كه با بنيان هاى فكرى در برابر شبهات و با عشق بزرگ تر در برابر شهوات الذين آمنوا اشد حبا لله و با توان استناد و تفسير مستند در برابر بدعت ها و تفسير به راءى ها، خود را مجهز نمايند.

كسانى كه از سرچشمه ها و ريشه ها آغاز كرده اند و از اعماق كاويده اند و انسان را نه در محدوده ى هفتاد سال دنيا كه در وسعت هستى ديده اند و به ضرورت وحى و رسالت و اضطرار به حجت و امام رسيده اند و با امام زمان (عج ) خود آشتى كرده اند و از عشق و محبت به او سرشار شده اند، مى توانند در برابر تمامى شبهات عتيق و جديد بايستند و سرود زيباى تؤ تى اكلها كل حين باذن ربها را سر دهند و در راه او، هستى خود را فدا كنند و چشم به راه آمدنش ‍ باشند.
كور است چشمى كه او را نبيند و ضرورت وجودش را كه كليد معناى هستى است ، نيابد. آن جا كه تو نيستى ، تاريخ هم رنگ مى بازد.
من ، تو را همراه آدم و نوح و ابراهيم ديدم و بشارت تو را از زبان رسول و على و فاطمه و سجاد و صادق و عسكرى عليهم السّلام شنيدم .

بى تو، هستى بى روح و تاريخ ، كلاف سردرگمى بيش ‍ نيست
تو مطلوب خدا و مقصود انبيا و محبوب اوليايى . تو فرياد عطش ‍ همه ى اعصار و قرونى ، تو عصاره ى خلقتى .


مى گويند: تو نيستى . چه ياوه اى ؟! من تو را با ذره ذره ى سلول هايم و از عمق جانم ، مى خوانم . مگر مى شود بى تو زنده بود؟ آن ها كه اين راه را مى روند، سر در وادى تيه مى سايند و چاره اى جز بازگشت زيان بار ندارند.


كورباد آن چشمى كه تو را نبيند. من ، تو را بر بال ملايك و گلبرگ هاى نيلوفر و ترانه ى باران ديدم . من تو را در شكستن ديو و فروزش فرشته و هشت سال رويارويى تمامى ايمان در برابر تمامى كفر و در صلح سبز و فراق روح اللّه و آمدن روح الامين ديدم .


مهربانا! خدا كند تو بيايى . تا اين بار، چشم در چشم تو داشته باشم و چشمان بى فروغم را فروغى دوباره بخشم . اين جا كشور توست ، كشور اهل بيت است . بوى على و حسين و فاطمه عليهم السّلام از در و ديوار آن مى بارد. متى ترانا و نراك .


مهديا! عزيزا! يوسفا! صديقا! بيا كه بى تو، هستى سخت خاموش ‍ است . تو فرياد العطش منى . عطشى نه تقليدى و تلقينى كه برخاسته از بنيان هايى به بلنداى همه ى تاريخ و برگرفته از طراوتى به زلالى همه ى فطرت ها.


عزيزا! دير به يادت افتاديم ، مى دانم . هنوز هم در بسيارى از جاهاى اين مرز و بوم ، رنگى از تو نيست . هيچ عذرى نيست و هيچ دست آويزى نداريم ، جز اين كه بگوييم : يا محسن قد اتاك المسيئ ، انت المحسن و نحن المسيئون ، شرمنده ايم . بنا داريم لااقل فصلى را با تو باشيم . آيا اميد وصلى هست ؟ مى خواهيم روز تولد تو را به اميد تولد دوباره ى خودمان به جشن بنشينيم . آيا اميد تولدى هست ، اى تولد بالغ هستى ؟ مهدى جان ! خفاشان ، دنيا را بى تو مى خواهند و براى نيامدنت ، همه ى خوبى ها را به اسارت برده اند و از سگ هاشان ، زنجيرها را برداشته اند و انسان ها را كه اغنام شان هستند، گروه گروه به مسلخ مى برند. ما هم دست هامان را يله و چشم هامان را به راه و گام هامان را استوار و دل هامان را برايت آذين بسته ايم و اگر در برابر دين ما بايستند، در برابر تمام دنياى آن ها خواهيم ايستاد.


خورشيد من برآى كه وقت دميدن است !


فصل هاى سرخ و سفيد و زرد را آزموديم . چيزى در چنته نبود. بگذار فصل آخر را با تو باشيم . اين فصل را با من بخوان ، باقى فسانه است . اين فصل را بسيار خواندم ، عاشقانه است .



جرقه ى مشرق

نويد آواى تو بود

و فرياد مرا كه مى رفت
تا در فصل آخر تاريخ گم شود
از انجماد فسردن رهايى داد
اى نويد آزادى از هرچه انجماد و فسردن
باز آ كه در هوايت خاموشى جنونم
و بى زلال چشمت ، تنهايى حضورم


+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 18:11  توسط مهدی  | 


متن سخن :
((اَللّهُمَّ مُتَعالىَ الْمَكانِ عَظِيمَ الْجَبَرُوتِ شَدِيدَ الِْمحالِ عَنِّى غَنِىُّ
عَنِ الْخَلائِقِ عَرِيضُ الْكِبْرِياءِ قادِرٌ عَلى ما تَشاءُ
قَرِيبٌ الرَّحْمَةِ صادِقُ الْوَعْدِ سابِغُ النِّعْمَةِ حَسَنُ الْبَلاءِ
قَرِيبٌ اِذا دُعيتَ مُحِيطٌ بِما خَلَقْتَ
قابِلُ التَّوْبَةِ لِمَنْ تابَ اِلَيْكَ قادِرٌ على ما اَرَدْتَ
تُدْرِكُ ما طَلَبْتَ شَكُورٌ اِذا شُكرْتَ ذَكُورٌ اِذا ذُكِرْتَ
اَدْعُوكَ مُحْتاجاً وَاَرْغَبُ اِلَيْكَ فَقِيراً وَاَفْزعُ اِلَيْكَ
خائِفاً وَاَبْكِى مَكْرُوباً وَاَسْتَعِينُ بِكَ ضَعِيفاً
وَاَتَوَكَّلُ عَلَيْكَ كافِياً اَللّهُمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَبَيْنَ قَومنا
فَاِنَّهُمْ غَرُّونا وَخَذَلُونا وَغَدَرُوا بِنا وَقَتَلُونا
وَنَحْنُ عِتْرَةُ نَبِيِّكَ وَوُلْدُ حَبِيبِكَ مُحَمَّدٍ صلى اللّه عليه و آله الَّذِى اصْطَفَيْتَهُ
بِالرِّسالَةِ وَاءتْمَنْتَهُ الْوَحْىِ عَلَى
فَاجْعَلْ لَنا مِنْ اَمْرِنا فَرَجاً وَمَخْرَجاً يا اَرْحَمَ الراحِمينَ.
...صَبْراً عَلى قَضائِكَ يا رَبِّ لا اِلهَ سِواكَ
يا غِياثَالْمُسْتَغيثين مالِى رَبُّ سِواكَ وَلا مَعْبُودٌ غَيْركَ
صَبْراً عَلى حُكْمِكَ يا غِياثَ مَنْ لا غِياثَ لَهُ
يا دائِماً لا نَفادَ لَهُ يا مُحْيِى الْمَوتى
يا قائِماً عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ اُحْكُمْ بَيْنى وَبَيْنَهُمْ
وَاَنْتَ خَيْرُالْحاكِمينَ)).

ترجمه و توضيح :
بنابه نقل شيخ الطائفه ، شيخ طوسى در مصباح المتهجد و مرحوم سيدبن طاووس در اقبال ، حسين بن على عليهما السلام در آخرين دقايق زندگيش ‍ چشمها راباز كرد و به سوى آسمان متوجه گرديد و براى آخرين بار با پروردگار خويش ، پروردگار عالميان چنين مناجات و راز و نياز نمود
((اى خدايى كه مقامت بس بلند، غضبت شديد، نيرويت بالاتر از هر نيرو، تو كه از مخلوقات خويش مستغنى هستى و در كبريا و عظمت فراگير، به آنچه بخواهى توانا، رحمتت به بندگانت نزديك ، وعده ات صادق ، نعمتت شامل ، امتحانت زيبا، به بندگانت كه تو را بخوانند نزديك هستى و بر آنچه آفريده اى احاطه دارى و هركس كه از در توبه درآيد پذيرايى ، آنچه را كه اراده كنى توانايى ، آنچه را كه بخواهى درك توانى كرد، كسى را كه شكرگزار تو باشد شكرگزارى ، ياد كننده ات را يادآورى ، من تو را خوانم كه نيازمند تواءم و به سوى تو روى آرم كه درمانده تواءم ، ترسان به پيشگاهت فزع مى كنم ، غمگين دربرابرت مى گريم ، از تو مدد مى طلبم كه ناتوانم ، خود را به تو وامى گذارم كه بسنده اى ، خدايا! در ميان ما و قوم ما داورى كن كه آنان از راه مكر و حيله وارد شدند و دست از يارى ما برداشتند وما را كه فرزندان پيامبر و حبيب تو محمد صلّى اللّه عليه و آله هستيم به قتل رسانيدند، پيامبرى كه به رسالت خويش انتخاب نموده وامين و حيش قرار داده اى ، اى خدا! اى مهربانترين ! در حوادث ، بر ما گشايش و در پيشامدها، برما خلاصى عنايت كن )).
امام عليه السلام مناجات خويش را با اين جملات به پايان رسانيد:
((در مقابل قضا و قدر تو شكيبا هستم اى پروردگارى كه بجز تو خدايى نيست . اى فريادرس دادخواهان كه مرا جز تو پروردگارى و معبودى نيست . برحكم و تقدير تو صابر و شكيبا هستم . اى فريادرس آنكه فريادرسى ندارد، اى هميشه زنده اى كه پايان ندارد. اى زنده كننده مردگان . اى خدايى كه هركسى را با اعمالش مى سنجى ، در ميان من و اين مردم حكم كن كه تو بهترين حكم كنندگانى )).
و آنگاه كه صورت به خاك مى گذاشت ، گفت :((بِسْمِاللّه وَبِاللّه وَفِى سَبيلِاللّه وَعَلى مِلَّةِ رَسُولِاللّه ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 2:7  توسط مهدی  | 

نام غدير را همه شنيده ايم، سرزمينى است ميان مكّه و مدينه، در نزديكى «جحفه» كه در حدود 200 كيلومترى مكّه واقع شده و چهارراهى است كه حجّاج سرزمين هاى مختلف مى توانستند در آنجا از هم جدا شوند:

راهى به سوى مدينه مى رود، در جهت شمال.

راهى به سوى عراق مى رود، در جهت شرق.

راهى به سوى مصر مى رود، در طرف غرب.

و راهى به سوى يمن، در جهت جنوب.

امروزه اين سرزمين، سرزمين متروكى است; ولى روزى شاهد يكى از بزرگترين حوادث تاريخ اسلام بوده، و آن، روزِ نصب على(عليه السلام) به جانشينى پيامبر گرامى اسلامى(صلى الله عليه وآله) (در روز هيجدهم ذى الحجّه سال دهم هجرى) مى باشد.

گرچه خلفا روى جهات سياسى كوشيدند اين خاطره عظيم تاريخى را از نظرها محو كنند و هم اكنون نيز بعضى از متعصّبان به دلائلى كه ناگفته پيداست، سعى در محو يا كم رنگ كردن آن دارند; ولى ابعاد اين حادثه آن قدر در صحنه تاريخ و حديث و ادبيات عرب وسيع است، كه قابل پوشانيدن يا محو كردن نيست.


امامت على ميراث انبياست

امامت ، مقام انبيا و ميراث اوصياست .

امامت ، خلافت خدا و رسول و مقام اميرالمؤمنين و ميراث حسن و حسين است .

امامت ، زمام دين و نظم جامعه مسلمين و اصلاح امور دنيا و عزت مؤمنان است

امامت ، ريشه و شاخه بالنده دين اسلام است .

تمام و كمال نماز و زكات و روزه و حج ، و بركت اموال فى ء و صدقان ، و امضاى حدود و احكام ، و حقفض ثغور و مرزها، به امام است .

امام ، حلال خداوند زا حلال ، و حرامش را حرام كند و حدود خداوند را اقامه نمايد، و از دين پروردگار دفاع و مردم را با حكمت و موعظه حسنه و حجت بالغه به سوى پروردگار دعوت كند.

امام ، مانند آفتاب درخشان است كه روشنايى آن همه عالم را فرا گرفته و خود در جايى بلند است كه دست احدى به آن برسد و ديدگان را توان بافتنش نيست .

جايى بلند است كه دست احدى به آن نرسد و ديدگان را توان بافتنش ‍ نيست .

امام ، چون ماه تابان و نور فروزان و چراغ درخشان و ستاره رهنما در شبهاى تاريك و رهگذر شهرها و بيابانها و گرداب درياهاست .

امام ، آب گواراى تشنگان و دليل هدايت و نجات از هلاكت است .

امام ، مانند آتشى در بلندى است كه مردم از آن هدايت گيرند و گرمايى است كه به آن خود را گم كنند.

امام ، راهنمايى است كه آدمى را از مهلكه ها نجات بخشد كه هر كس او را ترك كند در هلاكت گرفتار افتد.

امام ، ابر بارنده و باران شتابنده و آفتاب فروزان و زمين هموار و چشمه جوشان و آب گاه و گلستان است .

امام ، امين رفيق و پدر مهربان و برادر شفيق و پناه بندگان در مصيبتهاى بزرگ باشد.

امام ، امين خدا در زمين و حجت پروردگار در بندگان و جانشين او در شهرهاست و داعى به سوى اوست و مدافع حرمش .

امام ، از گناه پاك و از هر عيب و نقصى منزه است . او مخصوص به علم ، و موسوم به حلم ، و حافظ نظام دين و عزت مسلمين ، و خشم بر منافقان و هلاك كافران است .

امام ، يگانه روزگار است كه كس با او قرين نباشد و عالمى با وى برابرى نكند. چون او كسى نيست و نه بدلى دارد و نه مثلى و نه نظيرى .

امام ، فضل و دانش را بدون كسب و تعليم فراگيرد و خداوند وهاب علم را به او عطا كند.

پس چه كسى تواند امام را بشناسد و يا او را انتخاب كند؟

هيهات !هيهات !عقول مردم در اين وادى سرگردان ، و انديشه آنان از درك حقايق ناكام است


علامه حسن زاده آملی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 1:53  توسط مهدی  | 

امام صادق عليه السلام فرموده ، هر كس چهل صباح دعاى عهد را بخواند از ياوران قائم ما باشد، و اگر پيش از ظهور آن حضرت بميرد خداوند متعال او را براى يارى آن حضرت زنده كند و به هر كلمه هزار حسنه او را كرامت فرمايد و هزار گناه از او محو كند

ترجمه دعاى عهد: خداوندا، اى پروردگار پرتو جهان افروز و اى پروردگار كرسى بلند پايه ، و اى پروردگار درياى بى پايان و فرود آورنده تورات و انجيل و زبور و اى پروردگار سايه و گرماى سخت و فرود آورنده قرآن بزرگ ، اى پروردگار فرشتگان مقرب و پيامبران و فرستادگان ، خداوندا من از تو مى خواهم به ذات بزرگوار و به نور وجود تابنده و فرمانروائى ديرينه ات ، اى زنده پاينده ، از تو مى خواهم به نامى كه آسمانها و زمين ها را بدان وجود بخشيدى و به نامى كه اولين و آخرين عالم را بدان اصلاح كردى ، اى زنده بيش از هر زنده و زنده پس از هر زنده ، و اى زنده هنگامى كه احدى زنده نبود، اى زندگى بخش مردگان و ميراننده زندگان ، اى زنده اى كه جز تو خدايى نيست ، خداوندا بر سرور ما امام و راهبر هدايت شده و قيام كننده به فرمان تو كه درود خدا بر او و بر پدران پاكش باد و بر همگى مردان و زنان مومن در شرق و غرب عالم و در كوه و دشت و خشكى و دريا و از سوى من و پدر و مادرم ، از درودهايى كه معادل عرش خدا و در شمار كلمات اوست و آنچه علمش و كتاب آفرينش او بر آن احاطه دارد، خداوندا من در اين روز و در همگى روزها پيمانم را با او تجديد مى كنم و هرگز از عهد و بيعت او كه بر گردن منست باز نخواهم گشت و پيوسته بر آن پا بر جا خواهم بود. خداوندا مرا از ياران و هواخواهان او و از كسانى كه مدافع او خواهند بود قرار ده ، آنانكه او امر او را به سرعت انجام مى دهند و از او حمايت مى كنند و مشتاقا بر دلبستگى به او پيشى مى گيرند و در كنار او شهيد مى گردند. خداوندا اگر ميان من و او مرگ كه براى همه بندگانت قرار داده اى جدايى افكنده پس مرا از گورم در حالى كه كفنم را برگردن افكنده و شمشيرم را از نيام بركشيده و نيزه ام را در دست گرفته و دعوت او را در همه جا اجابت كرده ام ، برانگيز، خداوندا مرا آن چهره زيباى رشيد راهنماى و از پرده غيب آشكارا كن و ديده ام را روشن ساز و فرج آن حضرت را نزديك و خروجش ‍ را آسان فرما، مرا در سالك رهروان او قرار ده و فرمانش را نافذ گردان و سپاهش را پشتيبان باش ، خداوندا سرزمينهاى خود را به وسيله او آباد گردان و بندگانت را بخاطر او زنده ساز زيرا تو گفته اى و سخنت حق است.  (خشكى و دريا را فساد قرار گرفته به سبب كارهايى كه مردمان كرده اند)، پس خداوندا ولى خود و پسر دختر پيامبرت را كه همنام رسول توست بر ما آشكار ساز، تا آنكه بر فساد پيروزى يابد و آن را نابود سازد و حق را ثابت گرداند. پس خداوندا او را پناه بندگان ستمديده ات و يارى دهنده كسى كه جز تو ياورى ندارد قرار بده و به وسيله او احكام قرآن را كه تعطيل گرديده است برقرار ساز و او را بر پا دارنده آنچه از نشانه هاى دينت و سنت هاى پيامبرت كه درود خدا بر او و خاندانش باد قرار ده ، خداوندا او را از هجوم و فتنه تجاوزكاران محفوظ بدار، خداوندا پيامبرت محمد را كه درود خدا بر او و خاندانش باد و آنها را كه دعوتش را پذيرفته اند به ديدار او خشنود فرما و بر پريشانى ما رحمت آور. خداوندا اين غم جانكاه را با ظهور آن حضرت از دل اين امت برطرف ساز و به ظهورش تعجيل فرما، زيرا گروهى ظهور او را بعيد دانند در حالى كه ما آن را قريب و حتمى مى دانيم اى خداى مهربان و مهربانترين مهربانان به رحمت خود دعاى ما را مستجاب فرما. پس سه مرتبه دست بر ران راست خود مى زنى و در هر مرتبه مى گويى : شتاب فرما، شتاب فرما اى مولاى من اى صاحب الزمان

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 2:55  توسط مهدی  | 

 

بسم الله الرّحمن الرّحيم

ألحمدلله رب العالمین

 

اين صد كلمه كه صد دانه درّ يك دانه است براي خاطر عاطر آن عزيزي كه شائق اعتلاي به ذروة معرفت نفس است، از قلم اين كمترين : حسن حسن زاده آملي، به رشته نوشته درآمده است كه اگر مورد پسند افتد او را بسند است

 

يك:

آن كه خود را نشناخت چگونه ديگري را می شناسد؟!

دو:

آن كه از صحيفة نفس خود آگاهي ندارد، از كدام كتاب و رساله طرفي مي بندد؟!

سه:

آن كه گوهر ذات خود را تباه كرده است، چه بهر هاي از زندگي برده است؟!

چهار:!

آن كه خود را فراموش كرده است، از ياد چه چيز خرسند است؟!

پنج:!

آن كه می پندارد كاري برتر از خودشناسي و خداشناسي است، چيست؟!

شش:

آنكه در صقع ذات خود با تمثّ لات ملكي همدم و هم سخن نباشد، بايد با چه اشباح وخيالات هم دهن باشد؟!

هفت:

آن كه خود را براي هميشه درست نساخت، پس به چه كاري پرداخت؟!

هشت:

آن كه از سير انفسي به سير آفاقي نرسيده است, چه چشيده و چه ديده است؟!

نه:

آن كه می انگارد در عوالم امكان، موجودي بزرگتر از انسان است، كدام است؟!

ده:

آن كه تن آراست و روان آلاست، به چه ارج و بهاست؟!

يازده:

آن كه معاش مادي را وسيلة مقامات معنوي نگيرد، سخت در خطاست.

دوازده:

آن كه به هر آرمان است، ارزش او همان است.

سيزده:

آن كه از مرگ می ترسد، از خودش می ترسد.

چهارده:

آن كه خداي را انكار دارد، منكر وجود خود است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 4:5  توسط مهدی  | 

نمی خواستم حداقل اینجا از این حرفا بزنم اما نمیشه
اما تو رو خدا اینا کی هستند که با مجوز یا بدون مجوز به خودشون اجازه نابودی همه رو میدن
اون هم در منظر عموم
بس نیست این همه خشکسالی ؟
مگه نمیدونین که نابودی جنگل ارتباط مستقیم با خشکسالی داره
بابا مگه این زراعت چوب رو برای شما نگذاشتند؟
خوب برید سنوبر بکارین











+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 2:59  توسط مهدی  | 

اماما، عاشق توييم و دوستدار دوستاران تو و خاك پاى منتظران تو، اما فسوسا كه خود، خانه دل را براى انتظار تو مهيا نساخته ايم .
اماما، با مژگان نروبيده ايم گرد راه را، با اشك ، نشسته ايم غبار دل را.
اماما، نروبيده ايم غبار گناه از دل ، اما عاشقيم ، نمى دانيم اين عشق سوزان ، در كجاى جانمان جاى گرفته كه بى تابمان كرده .
اماما، شرمنده ايم كه خانه دل را براى حكمرانى تو، پاك نساخته ايم .
اماما، از كاروان عاشقان تو، عقب مانده ايم . مركب راهوار نداريم كه به اين كاروان شورانگيز، دست يابيم .
اماما، راه ، پيچاپيچ است و پر از گردنه هاى هراس انگيز، ما، بى پا افزار و توشه ، سرگردان .
اماما، بيم آن را داريم در عمق شب ، گم شويم و گرفتار رهزنان .
اماما، مى دانيم كه خود، خود را به وادى هول انگيز بلا افكنده ايم ، اما هنوز، كورسويى از چراغ عشق ، در جانمان سو سو مى زند.
اماما، دريا آشنايان ، به عمق درياى عشق فرو رفتند و ما در ساحل مانده ايم ، نه چشمى كه آن همه زيبايى را ببينيم و نه انسى با امواج كه با آنها در آميزيم و نه پرتوى از عشق كه به جان حقيقت راه يابيم .
اماما، عشق ، رخى نمود و جلوه اى كرد، ولى ما سرگرم بوديم و از شربت گواراى عشق ، ما را بهره اى نرسد.
اماما، نسيم عشق وزيد و ما در غفلت بوديم ، اينكه بى نصيبى از نسيم عشق ، چگونه از اين بيابان آتشناك رهايى يابيم و جانهاى پژمرده خود را با نسيم دل انگيز صبح ، شاداب كنيم .
اماما، راه دشوار است و رهزن ، بسيار و عجبا همه در لباس مهر و محبت و راهنما و دل مى سوزانند و به نرمى و گرمى ، راه مى بندند كه ما راه مى نمايانيم .
اماما، بوجهل ها، بسيار شده اند. همانان كه تا ديروز خسى بودند و اسير باد، امام اينك كه با پايمردى روح خدا، پايبند شدند و استقرار يافتند، به خود مى خوانند.
اماما، بولهب ها نيز بسيار شده اند. لهيب كينه هاشان ، سركش است و سوزنده . توان ديدن هيچ زيبايى را ندارند، دوست دارند، همه چيز را خاكستر ببينند..
اماما، فسونگران ، گروه گروه در ويرانه ها گردهم آمده اند و بر گرهها مى دمند، تا گره در كار زمينه سازان انقلاب جهانى تو اندازند و سرعت اين حركت مقدس را كند كنند.
اماما، خدعه ها و ترفندها بسيار به كار بستند و مى بندند تا عاشقان تو را از راهى كه برگزيده اند، باز دارند و نگذارند نور حق ، جلوه كند.
اماما، با اين همه ، عشق به تو، چنان سوزان است و حركت آفرين كه در جلو راه مردان و زنانى كه به عشق تو مى زيند، هيچ مانعى و هيچ بازدارنده اى ، تاب مقاومت ندارد، همه ، مى سوزند و بر باد مى روند.
ايمان آورديم كه دجال ها رسوا مى شوند.
ايمان آورديم كه سفيانى ها سر به نيست مى شوند.
ايمان آورديم كه فرياد تو، نداى حيات بخش نو، مهرورزيهاى تو، كران تا به كران را در خواهد نورديد و فوج فوج ، به سوى تو خواهند آمد و تو را چو نگينى در آغوش خواهند گرفت .
اماما، نسيمى از بوستان عشق تو، در اين ملك وزيد، حيات آفريد، مردگان را زنده كرد و شورى عظيم انگيخت ، اگر خدا لطف كند و تو از پرده به درآيى و پا در اين ملك گذارى و آن نسيم دل انگيز، شبان و روزان بوزد، چه خواهد شد؟ آيا مرگ هم معنى خواهد داشت ؟ يا همه چيز و همه كس ‍ به آب حيات دست خواهند يافت و رقصان و پاى كوبان به سوى وادى ايمن ، وادى بى خزان ، وادى بى مرگ ، ره خواهند سپرد و در آن سرزمين بى گزند، جاودانه خواهند زيست .

 

گفتم كه روى ماهت از ما چرا نهان است

 گفتا: تو خود حجابى ، ورنه رخم عيان است 

گفتم كه از كه پرسم جانا نشان كويت ؟

گفتا: نشان چه پرسى ، آن كوى بى نشان است

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 3:23  توسط مهدی  | 

          سايه نشينان ابر «اهل زمين» اند. آنان كه پاى بر خاك دارند و فراتر از خاك را تجربه نكرده اند، همانهايند كه تا ابر هست از ديدار خورشيد محرومند، تا ابر هست از تابش مستقيم آفتاب محرومند.

          امّا آنها كه بالى يا مجالى براى پرواز دارند، اگر خود پرواز كنند يا بر بال پرنده اى نشسته، دل از خاك بركنده و چند صدمترى فراتر از خاك را مشاهده كنند، به آسانى خود را در معرض نگاه مستقيم خورشيد مى بينند و گرماى آفتاب را بر رگ و پوست خويش لمس مى نمايند.   

بلكهاگر اهل پرواز و دل بركندن از خاك هم نباشند، همينكه پايى براى صعود داشته باشند واز گستره عادىِ زندگىِ زمينى فراتر روند، چه بسا هنوز به قله كوه نرسيده، ابرها رازيرپاى خويش ببينند و جمال دلا راى خورشيد را، بر بالاى سر خود نظارهكنند.

                   منتظرانِ حضرت مهدى(عليه السلام)، آن خورشيد هميشه فروزان منظومه هستى، چنين حالى دارند. تا آن زمان كه دلبستگان به خورد و خواب و خانه و خلوتِ خويشند از ديدار محرومند، اگر چه خود را از منتظران بدانند و براى رسيدن روزى آفتابى، در پى بر طرف شدن ابرهاى تيره غيبت، لحظه شمارى كنند.

          امّا آنگاه كه پاى در راه خويشتن سازى و ديگرسازى مى نهند و صخره هاى سخت حوادث و ابتلاءات دوران غيبت را يكى پس از ديگرى در مى نوردند، ديرى نمى پايد كه به قله اى آفتاب گرفته دست مى يابند و جلالت بيمثال خورشيد عالم افروز زاده زهرا را به تماشا مى نشينند.

          لكن خوشا به حال آنان كه عرفان و سوز و مجاهدت شان، بال پروازشان است و دنياى حقير و متاع قليل، دل آسمانى شان را هرگز تسخير نمى كند. راستى آنان در آن اوج فراتر از اينهمه ابرى كه فضاى زندگى ما را پوشانده است، چه مى بينند؟!

 

اى آخرين اميد ! در شام تار ما
اى روشناى عشق ! اى غمگسار ما !
داغم به سينه ماند ، در انتظار تو
از رهگذار شوق ، اين يادگار ما
تا روز واپسين ، مى ماند اى نسيم !
بر جاده ظهور ، چشم مزار ما
روزى كه مى رسى ، ميبينى اى عزيز !
خون گريه هاى شوق ، بر رهگذار ما

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت 3:17  توسط مهدی  | 

عشق خدا همانند جزیره ای است

در اقیانوس وسیع و بیکران زندگی,

و سر پناهی امن وآرام برای

رهایی تو از امواج خروشان

هنگامیکه موجهای عظیم سر بر می آورند

 

عشق خدا همانند سنگرگاه امنی است

که در طوفانهای عظیم زندگی

پناهگاه مستحکم روحت خواهد بود.....

 

عشق خدا همانند دژ محکمی است

که در زمان هجوم سختی ها از هر سو

بدان پناه می بری....

 

عشق خدا همانند یک بندرگاه است.

جایی که که روح خسته ما جایی برای آرامش می یابد و

به دور از درگیری وشتاب های بیهوده زندگی

آرامش خود را در آن می یابد....

 

عشق خدا چراغ دریایی همیشه فروزانی است

که با اعتماد و گفتگوی ما با او روشن خواهد ماند

و میتوان از میان چهره های متفاوت رندگی

بهشتی شکوهمند را در آن یافت

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت 1:45  توسط مهدی  | 


 کهنه رفت و نو امد و یک سال دیگر هم به خاطراتمان اضافه شد. در بهاری دل انگیزسالروز به امـامت رسیدن اخرین ذخیره الـهی حجـت حق فرمانده ملک لامکان حضـرت صـاحب الامر امــام عـصر بر منتـظران  تبریک و تـهنیت عرض میکنم.

 

  
  آمدنم دور نيست

باغها را چراغان كنيد؛
بوى انار، مشام پرستوها را ديگر نمى‏گزد.
زاغكى، زير سرو بن خزيده است؛ پيدايش كنيد؛ به ‏خم رنگ بيندازيدش، طاووس مى‏شود.
امروز همه از دايره بيرون‏ترند.
كمرها كه آلوده صد بندگى بودند، شال همت ‏به ‏خود پيچند كه پيچ و تاب راه هنوز بسيار است.
تاجهايى كه مرداب افكندگى، قى مى‏كردند، اينك تكه ‏پاره‏هاى سنگ فرش بازارند.
آمدنم، مثل شعر، ناگهانى است؛
مثل سبزه، نقاش زمين است؛
مثل گريه، با خود هزار عاطفه مى‏آورد؛
به شيرينى يارى است كه رقيب موميايى او، شمع را به عزا نشانده است.
آمدنم، مثل تحويل سال است؛ پر از خنده و ديدار.
آمدنم، آمدنى است.
فانوس‏ها را يك ‏يك به كوچه آوريد؛ درآبگينه‏هايشان آتش بريزيد، تا در صبح استقبال، كسى ‏دلمرده نباشد.
غنچه‏ها را ديگر، چشمه‏هاى خون نخوانيد. ابرها، پيغام طراوت مى‏گزارند، گريه آسمان نيستند. من در راهم. اندك آب خود را به خاك راه آلوده نكنيد. من با خود يك اقيانوس ابر آورده‏ام؛ همه از بهر شماست.
شنيده‏ام بچه مرشدهاى خاخام، عكس مرا مى‏دزدند، حمايل مى‏كنند، و كنار نيل مى‏روند، تا چند گرم مهربانى از خدا پس انداز كنند.
شنيده‏ام از پشت ابرهاى سياه و سرد، بر سر شما آهنهاى گرم مى‏ريزند.
شنيده‏ام با شما آن مى‏كنند كه عجوزه‏هاى روستاى‏ پايين رودخانه، با گنجشكان بى‏آزار.
شنيده‏ام فرعون زاده‏هاى اهرام خو، به شما مى‏خندند و غيبت مرا تسخر- نيشخند- مى‏زنند.
به آن گورهاى ايستاده بگوييد: موسى، برادر من، جمله شما را به هيچ فروخت، و اگرهيچ، سايه‏اى ‏مى‏داشت، شما را از آن نيز بهره نبود.
بگوييد: هيچستان شما، از روى نيل تا پايين آن‏است؛ آنجا كه فرعون براى شما ميراث گذاشت.
به آنها بگوييد: آسمان حجاز به نياى من گفته است: شما همان نامردمانى هستيد كه از گاو موسى شير به‏ لب و دهان خود پاشيديد، اما دختران خود را هلهله كنان ‏به نكاح گوساله‏ى سامرى در آورديد. كابين آن را هم ‏ستانديد: چهل سال سعى بى صفا.
من از مقدار شما بيشم.
حديث ‏خار و گل، يا شمع و پروانه، يا تشنه و آب، يا باغ و بهار، رها كنيد كه اينها همه كهنه ردايى است نخ ‏نما. ندبه بخوانيد؛ ندبه هميشه تازه است. ندبه هر روز شما را جمعه مى‏كند.
كاش هميشه كودك مى‏مانديد، و با من به همان‏ زبان گريه سخن مى‏گفتيد. چقدر دوست دارم اين تنها زبان زنده را.
گريه تنها زبانى است كه دروغ را نمى‏شناسد، و درس فريب در واژگان مدرسه او نيست.
حسرت نخوريد به روزگار كسانى كه در بازارمى‏ايستند، و در خانه نشستن را از ياد برده‏اند. روز بيدارند، و شب نيز بيدار.
حسرت، وقف تازه جوانى است كه در پاى حبيب‏ « سر و دستار نداند كه كدام اندازد» و با آواز قناريها، تا آخرين ايستگاه پرستوها پرواز را خريده ‏است.
مرا بخواهيد؛ اگر بهاى آن شكستن‏ است؛ ماه ‏بى‏ شكستن تمام ‏نمى‏شود.
از من برخيزيد؛ اگرآخر آن نشستن است. شمع ازشعله برخاسته، نشست.
ترازوى نياز شما از نماز هم پر مى‏شود؛ كفه آن را به زر نيالاييد.
آفت عشق را بشناسيد: بى‏تابى است.
آمدنم، دور نيست.
معشوقه به سامان شد
تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد
تا باد چنين بادا
ملكى كه پريشان شد
از شومى شيطان شد
باز آن سليمان شد
تا باد چنين بادا
يارى كه دلم خستى
در بر رخ ما بستى
غمخواره ياران شد
تا باد چنين بادا
شب رفت صبوح آمد
غم رفت فتوح آمد
خورشيد درخشان شد
تا باد چنين بادا
عيد آمد و عيد آمد
يارى كه رميد آمد
عيدانه فراوان شد
تا باد چنين بادا


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/09ساعت 3:30  توسط مهدی  |